{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p8

سرم رو بالا گرفتم که ببینم کیه...با تهیونگ مواجه شدم که گفت:
_چرا قبول کردی!
یوحا:چی
پوففی کشید و دستم رو گرفت و کشید به سمت اتاقم منو هل داد داخل و خودش هم وارد شد و در پشت سرش قفل کرد برگشت ترفم و نگاهی بهم انداخت و ی قدم جلو اومد وسط اتاق بودم و منم ی قدم عقب رفتم ...دوباره ی قدم برداشت و توی همین حین که جلو میومد و منم عقب میرفتم گفت:
_چرا قبول کردی
نزدیکم بود...ی قدم دیگه عقب رفتم که به دیوار برخورد کردم دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با حالت سوالی نگام کرد که گفتم:
یوحا:حالت خوبه؟...درموردش چی حرف میزنی
عصبی گفت:
_یوحا بحث رو نپیچون ...می‌دونی درمورد چی حرف میزنم.
دستمو گذاشتم روی پیشونیش و گفتم:
یوحا:بزار ببینم...تب که نداری...پس چته
دستمو برداشتم که شروع کرد به حرف زدن
_پس نمیدونی..بزار خودم حالیت میکنم........
نگاه عمیقی بهم کرد و ادامه داد:
_درخواستشونو قبول کردی و دیگه نمیشه کاری کرد...........مکثی کرد و بدنش رو جلو آورد که به بدنم برخورد میکرد میخواستم برم عقب تر که کاملا به دیوار چسبیده بودم...ادامه داد:
_ببین یوحا ...نزدیکم نمیشی ... حتی نمی‌خوام ببینمت ... این درخواست و قبول کردی...چند روز دیگه میری پایین و میگی با من بحثت شده و منو نمی‌خوای .
حتی نزاشت حرفی بزنم و با قدم های بلند در اتاق رو باز کرد و از اتاق خارج شد
و من موندم با ی دل شکسته!
حتی اگه نمی‌خواستم اون بورسیه رو بگیرم الان می‌خوام...الان می‌خوام برم...میرم که جلوی چشمش نباشم..روز بعد با معاون صحبت کردم و قرار شد بورسیه رو با درس خواندن بگیرم ....سه ماه گذشت و من اصلا تهیونگ رو ندیدم...چون نه اون خونه بود و نه من از اتاق بیرون میومدم کلا درحال درس خواندن بودم ....روز امتحان فرا رسید امتحان برام آسون بود و با خوشحالی برگم رو تحویل دادم و برگشتم خونه ولی باز هم خودم رو توی اتاق حبس کردم....
_________________
غلط املایی بود معذرت🫶✨
و اینکه بگم موضوع ازدواج اجباری نیست!
کمی که گذشت میفهمین
دیدگاه ها (۷)

p9

p10

p7

edamhe part6

عشق کصشر هستش ریدم تو عشق کاش اون روز باهات آشنا نمی شدم کاش...

-تو خونه نداری که تو اینجا زندگی میکنی؟سوالشو بی جواب گذاشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط